د شد(ساراسون، ساراسون،1987).

 

2-2- دلبستگی

انسان ها دارای سیستم رفتاری انگیزشی هستند که در کودکی ظهور می کند و برای محافظت کودکان در گذر از مراحل مشخص رشد آن ها طراحی شده است. این سیستم دلبستگی مکانیسم سازگاری است که نزدیکی فیزیکی و دسترسی کودکان به مدل های دلبستگی حمایت کننده خود را تنظیم می نماید. افکار و احساساتی که در نتیجه تجارب دلبستگی اولیه در کودک ایجاد می شود بصورت درونی یا نگرش های شناختی –  هیجانی تبدیل و موجب می شود کودک خود را ارزشمند و دوست داشتنی(مدل خود مثبت) و دیگران را ارزشمند و قابل اعتماد(مدل دیگرن مثبت) و یا «خود» دارای کفایت و حساس به طرد(مدل خود منفی) و دیگران را غیرقابل اعتماد و بی ارزشی(مدل دیگران منفی) تلقی می نماید(اسمیت[47]،2003). شکل گیری دلبستگی با ظهور یک پدیده ایجاد و با یک حس عاطفی –  ارتباطی شروع و به مرور زندگی و یکپارچگی به مرحله نهایی خود می رسد(فابر[48] و همکاران،2003). دلبستگی بطور کلی به پیوند عاطفی بین مردم اشاره دارد و مفهوم ذهنی آن این است که چنین پیوندی با وابستگی همراه بودن و مردم برای ارضا به هم تکیه می کنند در روانشناسی تحولی به پیوند عاطفی که بین نوزاد و مادر با یک شخص بالغ دیگر پدید می آید، دلبستگی گفته می شود (لورانبرگ،2001). دلبستگی در روانشناسی جدید ریشه در کارهای جان بالبی، روانپزشک انگلیسی دارد. بالبی اصطلاح دلبستگی را برای تشریح پیوندهای عاطفی که ما با افراد ویژه در زندگی مان احساس می کنیم بکار می برد(شافر،2000)، در واقع دلبستگی پیوند عاطفی نسبتا پایداری است که بین کودک و یک یا تعداد بیشتری از افرادی که کودک در تعامل عاطفی منظم و دائمی با آن ها می باشد، ایجاد می شود در اینجا و تعیین کیفیت پیوند عاطفی سه مفهوم قابل دسترسی بودن، پاسخ دهنده بودن و تصویر مادرانه نقش منجر به فردی ایفا می کنند(مظاهری،1378). نظریه دلبستگی با هدف ایجاد یک چهار چوب نظری جهت توصیف اهمیت پیوند والد – کودک آغاز شده است. بالبی (1969) اظهار کرد که پیوند دلبستگی نه تنها یک پدیده مربوط به انسان است بلکه یک پدیده مربوط به جامعه کل پستانداران هم می شود. جان بالبی(1963) که اولین باز نشستگی را در مورد پیوند نوباوه و مراقبت کننده مطرح کرده از تحقیقات لورنز در مورد نقش پذیری بچه غاز ها الهام گرفت. او معتقد بود که بچه انسان، مانند بچه حیوانات، از یک رشته رفتارهای فطری برخوردار است که به نگه داشتن والدین نزدیک کمک می کند. احتمال محفوظ ماندن بچه از خطر را افزایش می دهد و تماس با والد، ضمنا تضمین می کند که بچه تغذیه خواهد شد، اما بالبی محتاطانه اشاره کرد که تغذیه مبنای دلبستگی نیست. در عوض پیوند دلبستگی خودش مبنای زیستی قدرتمندی دارد و می توان آنرا در بستر تکاملی بهتر شناخت، بستری که بقای گونه در آن اهمیت بسیار زیاد دارد(لورای برگ[49]،2001). نظریه دلبستگی از مشاهدات بالبی در این باره سرچشمه گرفت که بچه های انسان و نخستی ها، وقتی از مراقبت کننده اصلی شان جدا می شوند، یک رشته واکنش های روشنی را نشان می دهند. بالبی سه مرحله را دراین اضطراب جدایی مشاهده کرد. بچه ها ابتدا زمانی که مراقب آن ها دور از دید قرار دارد گریه می کنند، در برابر آرام شدن توسط دیگران مقاومت می کنند و به جستجوی مراقبشان بر می آیند این مرحله اعتراض است در صورت ادامه یافتن جدایی، کودکان ساکت، غمگین، منفعل، بی حال و بی تفاوت می شوند. این مرحله، ناامیدی نامیده می شود آخرین مرحله تنها مرحله ای که منحصر به انسان است گسلش نامیده می شود: کودکان در این مرحله از لحاظ عاطفی از سایر افراد، از جمله مراقباتشان گسلیده می شوند. اگر مراقب (مادر) آن ها برگردد به او توجهی نمی کنند واز وی اجتناب می کنند. کودکانی که گسلیده می شوند، وقتی مادرشان آن ها را ترک می کند دیگر ناراحت نمی شوند. زمانی که آن ها بزرگتر شوند، با دیگران با هیجان کمی تعامل می کنند، اما معاشرتی به نظر می رسند. با این حال روابط میان فردی آن ها سطحی و فاقد صمیمیت است. نظریه بالبی بر این دو فرض استوار است

فرض 1-  مراقب پذیرا و قابل دسترس(معمولا مادر) باید پایگاه امنی برای کودک بوجود آورد. کودک نیاز دارد که بداند که این مراقب در دسترس و قابل اعتماد  است. اگر این قابل اعتماد بودن وجود داشته باشد، کودک بهتر می تواند هنگام کاوش کردن محیط، احساس اطمینان و امنیت کند و این رابطه پیوند دهنده در دلبسته شدن مراقب به کودک نقش مهمی دارد و به بقای کودک و سرانجام گونه کمک شایانی می کند.

فرض 2-  نظری دلبستگی این است که رابطه پیوند دهنده(با فقدان آن) آن درونی می شود و به عنوان یک مدل روانی عمل می کند که روابط دوستی و عاشقانه بر آن استوار می شوند. بنابراین، اولین دلبستگی پیوند اهمیت زیادی دارد. با این حال، برای اینکه این پیوند برقرار شود، کودک نباید فقط گیرنده منفعل رفتار مادر باشد حتی اگر این رفتار از در دسترس بودن و قابل اعتماد بودن خبر دهد. سبک دلبستگی، ارتباط بین دو نفر است نه صفتی که مادر به کودک اعطا کرده باشد. این یک خیابان دو طرفه است. کودک و مراقب باید نسبت به هم پاسخده باشند و باید بر رفتار یکدیگر تاثیر بگذارند(فیست،2002، ترجمه ی، سید محمدی،1381).

چگونگی پیدایش و رشد دلبستگی

در دیدگاه بالبی(1969) دلبستگی در دو سال اول زندگی در طول4 مرحله بطور طبیعی رشد پیدا می کند.

  • مرحله پیش د لبستگی: که از تولد تا6 هفتگی را شامل می شود در این مرحله آنچه برای کودک اهمیت دارد وجود مراقبی است که در آن غذا و آرامش باشد. اینکه مراقبت توسط یک فرد آشنا یا ناآشنا ارائه شود برای آنها تفاوتی ندارد.
  • مرحله دلبستگی در حال شکل گیری: که از 6 هفتگی تا 6 الی 8 ماهگی را شامل می شود. در این مرحله کودکان حضور آشنا و ناآشنا را تشخیص داده و به طور متفاوتی پاسخ می دهد.
  • مرحله دلبستگی مشخص: این مرحله از6 الی 8 ماهگی تا 18 ماهگی الی 24 ماهگی را شامل می شود. در طی این دوره کودکان اضطراب جدایی را نشان می دهند و کودک غیبت مادر یا مراقبین را تشخیص می دهد. وقتی این مرحله می رسد، دلبستگی برای کودک احساسی از امنیت را بوجود می آورد و مادر به عنوان پایگاهی از امنیت برای کودک محسوب می شود.
  • مرحله روابط دوجانبه این مرحله از هیجده الی بیست چهار ماهگی تشکیل می شود. در این مرحله یک ارتباط عاطفی دو سویه بین کودک و مراقبش بوجود می آید که این ارتباط عاطفی به حفظ امنیت کودک در طول دوره ی جدایی از مادر به سر می برد و هم کودک و هم مادر به حالت دو جانبه ای می رسند که در آن مسئولیت خود را برای حفظ تعادل سیستمی تقسیم می کند(فیض آبادی،1386).

 

2-2-1 انواع دلبستگی کودکان

اینزورث و همکاران(1987) سبک دلبستگی کودکان را به سه گروه که دارای هشت زیر گروه(گروهA با دو زیرگروه، گروهB با چهار زیرگروه و گروهC با دو زیر گروه) طبقه بندی کرده اند.

 

2-2-1-1 دلبسته ناایمن اجتنابی(گروهA)

کسانی که در گروهA1 قرار دارند در برابر غریبه ها مضطرب نمی شوند و زمانی که مادر کودک را ترک می کند کودک اعتراض کمتری می کند و ممکن است حضور مادر را نادیده بگیرد. افرادی در گروهA2 قرار می گیرند که از طرد شدن از طرف دیگران می هراسند و با وابستگی شدید به دیگران از اضطراب خود می کاهند(شافر،2000). کودکانی که در زیر گروهA  قرار دارند رفتار جستجوی مجاورت یا مراقبت را آمیخته با رفتار اجتناب از مجاورت و زندگی مراقب نشان می دهند و به نظر می رسد که کودکان دارای دلبستگی اجتنابی در عواطف شان نسبت به مادر بی تفاوتند ولی این امر ظاهری است چرا که آزمایش ها الگویی از برانگیختگی فیزیولوژیکی را نشان می دهند که بیانگر چشم نهفته در آن ها است.

 

2-2-1-2 دسته ایمن(گروهB)

کسانی که به گروه ایمن دلبسته می شوند از والدین به عنوان مبنا و اساس ایمنی بخش جهت و جستجوی محیط پیرامون خود استفاده می کنند و در دیدار مجدد با مادر در موقعیت ناآشنا به احساس و آرامش دست می یابند و بلافاصله به اکتشاف و ایمنی می پردازند و هنگامی که کودک ناراحت می شود سعی در ایجاد تماس فیزیکی با مادرش را دارد. چرا که این تماس فیزیکی به کودک کمک می کند که آرامش یابد. کودکان با الگوی دلبسته ایمن قادر هستند تا روابط دلبستگی جدیدی را شکل دهند، در حالیکه روابط قبلی با والدین شان را نگه می دارند کودکان زیر گروه 1B پس از جدایی از نگاره دلبستگی با تمام توان تعامل خود را با نگاره آغاز می کنند کودکان زیر گروه B2 مجاورت و تعامل با مادر را جستجو می کنند اما کمتر از زیر گروه B3 رفتار مجاورت را از خود نشان می دهد. کودکان B1  و B2 بعضی اوقات رفتار اجتنابی از خود نشان می دهند اما رفتار دلبستگی ایمن از رفتار اجتنابی  نیرومندتر است. کودکان B3 اغلب به صورت ایمن دلبسته می شوند و بطور فعال در تماس و تعامل فیزیکی با مادر هستند. کودکان B4 ممکن است یک رفتار اجتنابی مقاومتی در آن ها دیده شود بطور کلی کودکان گروه های A و B کمتر و یا اصلا مقاومتی در مقابل نگاره دلبستگی نشان نمی دهند(شافر،2000).

 

2-2-1-3 دلبسته ناایمن مقاوم یا اضطرابی/ دوسوگرا (گروهC)

این افراد سعی می کنند در نزد نگاره دلبستگی (مادر) بمانند و هنگامی که مادر در کنار آن ها حضور دارد کمتر به جستجوی محیط پیرامون خود می پردازند و زمانی که مادر جدا می شود به شدت ناراحتی خود نشان می دهند اما هنگامی که مادر بر می گردد، کودک، دوسوگرا(دمدمی مزاج) است به این معنی که از طرفی تمایل برای مجاورت به مادر را دارد و از طرفی دیگر وقتی مادر با گرمی و صمیمیت با او برخورد می کند از خود مقاومت نشان می دهد ضمنا این کودکان از غریبه ها حتی زمانی که مادرش حضور دارد اجتناب می کند(شافر،2000). کودکان زیر گروه C1 و c2 مقاومت قوی یا متوسطی را نسبت به نگاره دلبستگی نشان می دهند اما کودکان زیر گروه C2 بسیار منفعل بوده و در حضور مادر کمتر به جستجو محیط می پردازند و نگران و مضطرب بنظر می رسند(کولین،1960).

 

 

 

 

2-2-1-3 دلبستگی جهت نایافته یا سازمان نایافته(گروهD)

اخیرا سبکی تحت عنوان دلبستگی جهت نایافته سازمان نایافته کشف شده که به عنوان زیر شاخه ای از سبک دلبستگی ناایمن محسوب می شود این سبک به ترکیبی از سبک های دلبستگی اجتنابی و مقاوم می باشد که بصورت سردرگمی در فرد بازتابش را نشان می دهد که آیا به مراقب نزدیک شود یا از او اجتناب کند(شافر[50]،2000).

 

2-2-2 انواع دلبستگی بزرگسالان

طبقه بندی دلبستگی بزرگسالان براساس پرسش نامهAAS

مقیاس دلبستگی بزرگسالان ابتدا در سال 1990 به وسیله کالینر ورید تهیه شد و در سال1996 مورد بازنگری قرار گرفت. مقیاس دلبستگی بزرگسالان سه زیر مقیاس وابستگی، نزدیکی و اضطراب دارد.

  • وابستگی میزان اطمینان و تکیه کردن آزمودنی به دیگران را نشان می دهد.
  • نزدیکی میزان صمیمیت و نزدیکی عاطفی آزمودنی به دیگران را می سنجد.
  • اضطراب میزان نگرانی فرد از طرد شدن را مورد ارزیابی قرار می دهند.

آزمودنی ها بر مبنای نتایج بدست آمده در یکی از سه گروه دارای سبک دلبستگی ایمن، اضطرابی و اجتنابی قرار می گیرد.

ثبات دلبستگی

پژوهشگران معتقدند که طرح بندی دلبستگی در طول زمان ثابت می ماند در« موقعیت ناآشنا نوزادان 12ماهه مورد آزمون قرارگرفتند و پس در 18 ماهگی همین آزمون تکرار شده نتایج نشان داد عموما نوزادان در این دو مقطع زمانی یک گونه طبقه بندی می شوند. نوزادانی که در 12ماهگی دلبستگی ایمن داشتند در 18 ماهگی هم ایمن درجه بندی شدند، همین طور نوزادانی که الگوی دلبستگی اجتنابی دوسوگرا نشان دادند در طول فاصله 6 ماهه در همین وضع ثابت باقی ماندند( والترز، 1992). پژوهش ها نشان دادند که بعضی کودکان تغییر از دلبستگی ایمن به سمت دلبستگی اضطراب را نشان می دهند مخصوصا اگر سطح فشار روانی خانواده بالا باشد. همین طور اگر تغییر موقعیت  خانواده همراه با کاهش تنش باشد نوزادان در طول زمان به سمت دلبستگی ایمن گرایش پیدا می کنند( کسیدی، 1998). لذا باید در نظر داشت به رغم وجود شواهد مبنی بر تداوم دلبستگی شواهدی وجود دارد که سبک های دلبستگی دائم نیستند. در شرایط فعالی، تداوم سبک دلبستگی در طول زمان و دلایل تداوم به میزان کمتر یا بیشتر هنوز مورد بحث است(کرتیندن[51]،1992). یافته هایی که تاکنون به دست آمده بیانگر قابلیت تغییر در روابط دلبستگی است. همان طور که وان(1990) نشان داده است. دلبستگی کودک مادر مانند هر ارتباط عاطفی دیگر ناشی از تعامل است. این دلبستگی ها حتی بعد از شکل گیری پیوند عاطفی به رشد خود ادامه می دهد(وان،1990). اگر کودک ، دلبستگی ایمن با مراقبت خود برقرار کند، احتمالا دلبستگی ایمن را نیز با دیگران بدنبال خواهد داشت. بنابراین  رابطه دلبستگی با مراقب نخستین نوع الگوی دلبستگی را فراهم می کند، و این الگو به دیگر اعضای خانواده، که انتظار می رود پیوند هیجانی مشابه را با کودک برقرار کنند بسط داده می شود( ماین[52] و همکاران،1985).

بزرگسالی و کیفیت دلبستگی

بالبی معتقد است که نظریه دلبستگی حفظ نظریه نظریه تحول کودکی نیست، بلکه نظریه تحول در گستره حیات نیز هست( ویس[53]،1994).

وی چنین می نویسد: « درحالیکه رفتار دلبستگی در اوایل کودکی بیشتر از هر زمان دیگری قابل مشاهده است». اما می توان در«چرخه حیات» و به ویژه در فوریت ها آنرا مشاهده کرد»(بالبی،1979).

بینگ هال(1995) استدلال کرد که دانستند اینکه شخصی وجود دارد که نرگان شماست و شما را در ذهن خود جای دارد در هر سن و شرایطی نقش اساسی داشته و به عنوان یک پایگاه ایمنی بخش عمل می کند.

ونت و شلدون مکر(1994) دلبستگی بزرگسالان را به عنوان روابط دو به دویی تعریف می کند که همجواری با یک شخص ویژه و ترجیح داده شده منجر به دست یافتن به ما یا حفظ شدن «احساس ایمنی» می گردد. الگو دلبستگی کودک که توسط اینثورث و همکاران(1978) مشخص شده بود توسط هازن و شیور(1997) در سه گروه دلبستگی ایمن، اجتنابی و دوسوگرا دنبال شده است.

کسیدی(1998) این الگو را به 4 الگو دلبستگی بزرگسالان، یک الگوی ایمن و سه الگوی ناایمن توسعه داد که هر کدام از این چهار الگو بر حسب مقطع دو بعدی تعریف می شوند. مثلا الگوی ایمن به صورت اثبات خود و اثبات دیگران توصیف می شود. اثبات خود به سطح کلی حرمت خود و به احساس ارزش شخصی باز  می گردد. اثبات دیگران به سطح کلی اعتماد میان فردی یا اعتماد به اینکه دیگران عموما مقبول علاقمند هستند باز می گردد. سبک های دلبستگی روش های مواجهه فرد با موقعیت های استرس زا را متاثر می سازد. افراد ایمن ضمن تصدیق موقعیت به سادگی از دیگران کمک می گیرند، اجتنابگرها در تصدیق موقعیت و جستجو کمک و حمایت با مشکل مواجهه می شوند و نشان برجسته دوسوگرا ها حساسیت بیش از اندازه نسبت به عواطف و نگاره های دلبستگی است (کسیدی،1998).

دلبستگی یک الگو رفتاری خاصی است که دراکثر جوامع برای رشد شخصیت سالم اهمیت حیاتی دارد و زمانی دلبستگی ایمن بوجود می آید که متقابل و خوشایند بین افراد شکل گرفته و رضایت بخش و مایه خوشی باشد (برک ، 2007،ترجمه، سید محمدی، 1390).

بالبی[54] (1988) مدعی شد که نظام دلبستگی در سرتاسر چرخه زندگی فعال بوده و به شکل افکار و رفتارهای مرتبط با صمیمیت جویی در زمان های مورد نیاز ظاهر می شود.

(بالبی، 1988 به نقل از کافنتسیوس[55]، 2004) برجسته کردن ریشه های ارتباط بین فردی در بزرگسالی ، بر این نکته تاکید دارد که دفاع های عاطفی  مرتبط با دلبستگی نا ایمن، موانعی را در راه پردازش اطلاعات هیجانی و عاطفی ، مهار و آگاهی فرد از احساس ها و خواسته های خود و دیگران به تعبیر دقیق تر بوجود می آیند. نظریه دلبستگی تنها نظریه تحولی کودک نیست بلکه نظریه تحول در گستره حیات نیز هست (بالبی،1967،1980، ویس[56]،1994). وست[57] و شلدون- کلر[58](1994) دلبستگی بزرگسالان را به عنوان روابط دو به دویی می دانند که در کنار یک شخص ویژه دست یافتن به احساس ایمنی رادر پی دارد. دلبستگی ایمنی با ویژگی های ارتباطی مثبت مانند صمیمیت و خرسندی، دلبستگی  اجتنابی با سطوح پایین تری از صمیمیت و تعهد، و دلبستگی دوسوگرا با شور و هیجان و دل مشغولی در زمینه روابط توام با خرسندی کم مرتبط است(فینی و نولر[59]، 1990).

 

2-3 طرحواره های ناسازگار اولیه

طرحواره ها سازه هایی هستند که براساس واقعیت یا تجربه شکل می گیرند و به عنوان واسطه پاسخ های رفتاری افراد را تحت تاثیر قرار می دهند در حوزه شناخت درمانی بک در اولین نوشته هایش به مفهوم طرحواره اشاره کرده است. طرحواره های اولیه باورهایی هستند که افراد درباره خود، دیگران و محیط دارند و بطور معمول از ارضا نشدن نیازهای عاطفی دوران کودکی سرچشمه می گیرند(زانگ[60] و هه[61]،2010). در واقع طرحواره های ناسازگار در طول زندگی ثابت و پا برجا هستند و اساس ساخت های شناختی فرد را تشکیل می دهند. این طرحواره ها به شخص کمک می کنند تا تجارب خود را راجع به جهان پیرامون سازمان دهند و اطلاعات دریافتی را پردازش کنند. برخی از طرحواره ها به ویژه آن ها که عمدتا در نتیجه تجارب ناگوار دوران کودکی شکل می گیرند ممکن است هسته اصلی اختلالات شخصیتی و مشکلات بین فردی باشند. طرحواره های ناسازگار را الگوی هیجانی و شناختی خود آسیب رسانی تعریف می کنند که در ابتدای رشد و تحول در ذهن شکل گرفته اند و در مسیر زندگی تکرار شده و بر نحوه تعبیر و تفسیر تجارب و رابطه با دیگران