دارای سبک دلبستگی دوسوگرا است (بارتولومیو[26]،1990 به نقل از میلیکین[27]،2000).

 

2-1-2-3 دلبستگی اجتنابی

عبارت از : نگرش منفی نسبت به خود و نگرش منفی و بی اعتمادی نسبت به دیگران (بارتولومیو، 1990 به نقل از میلیکین،2000).

 

2-1-3 طرحواره های ناسازگار اولیه

الگوهاي شناختي و هيجاني خود – ويرانگري هستند كه شكل گيري آنها  از اوايل دوره رشد و تحول فرد آغاز مي گردد و در طول زندگي فرد تكرار مي شوند . براساس اين تعريف ، رفتار فرد قسمتي از طرحواره او نيست ، بلكه يانگ باور دارد كه رفتارهاي ناسازگارانه به عنوان پاسخي در پاسخ  به  طرحواره هاي  ناسازگار اوليه شكل مي گيرند .بنابراين ، رفتارها توسط طرحواره ها برانگيخته مي شوند ، ولي قسمتي از طرحواره ها نيستند.  طرحواره هاي ناسازگار اوليه الگويي گسترده و نافذ است كه شامل ؛ خاطره ها ، هيجان ها ، شناخت ها و حس هاي بدني است كه در ارتباط با فرد و رابطه هاي بين فردي او با ديگران است و در طول سال هاي كودكي يا نوجواني شكل مي گيرد و در طول زندگي فرد گسترش مي يابد و  به گونه چشمگيري مختل و  ناكارآمد است )يانگ ،2003).

تعریف عملیاتی متغیرها

افسردگی پس از زایمان

منظور از اختلال افسردگی پس از زایمان نمره ای است که آزمودنی در پرسش نامه افسردگی ادینبورگ (1987) می گیرد.

 

سبک دلبستگی

نمره ای که آزمودنی در پرسش نامه 15سوالی سبک های دلبستگی هازن و شیورکه پاکدامن در سال (1379)پایایی آن را در ایران اثبات کرد بدست می آورد که دارای سه محور سبک ایمن ، سبک اجتنابی و سبک دوسوگرا است. و نمره گذاری آن و خرده مقیاس که آزمودنی نمره بالاتری در آن کسب نموده است به عنوان سبک دلبستگی فرد لحاظ می شود.

 

الف) سبک دلبستگی ایمن

نمره ای که آزمودنی در خرده مقیاس ماده های 6،7،8،9،10  بدست می آورد.

 

ب) سبک دلبستگی اجتنابی (ناایمن)

نمره ای که آزمودنی در خرده مقیاس ماده های 1،2،3،4،5  بدست می آورد.

 

ج) سبک دلبستگی دوسوگرا/اضطرابی

نمره ای که آزمودنی در خرده مقیاس ماده های 11،12،13،14،15 بدست می آورد.

 

طرحواره های ناسازگاری

طرحواره های ناسازگار : عبارت است از میزان نمره ای که هر آزمودنی از پرسش نامه طرحواره یانگ (1998)فرم کوتاه 75 سوالی به دست می آورد.

 

 

 

 

 

 

فصل دوم:

 

ادبیات و پیشینه­ی تحقیق

 

 

 

 

 

 

 

 

هدف از این فصل طرح مبانی نظری پیرامون سه متغیر افسردگی پس از زایمان، سبک های دلبستگی و طرحواره های ناسازگاری است، پس از آن به پژوهش انجام شده در باب نقش این دو متغیر در افسردگی پس از زایمان پرداخته خواهد شد.

 

2-1- افسردگی پس از زایمان

افسردگی یک اختلال شایع است که شیوع آن در زنان حدود 25%است(کاپلان و سادوک ،2007).

افسردگی سرماخوردگی بیماران روانی است. احساس منفی، بی حوصلگی ، غمگینی، ناامیدی ، دلسردی و ناخوشنودی، همگی تجربیات افسردگی رایج هستند. عملا چهار مجموعه نشانه افسردگی وجود دارد. علاوه بر نشانه های خلقی یا هیجانی، نشانه های فکری و شناختی، نشانه های انگیزشی و نشانه های جسمانی یا تنی نیز وجود دارند. لازم نیست یک نفر تمام این نشانه ها را داشته باشد تا به درستی «افسرده» تشخیص داده شود، بلکه هرچه او نشانه های بیشتری داشته باشد و هرچه این مجموعه از نشانه ها شدیدتر باشد، بیشتر می توانیم مطمئن باشیم که به افسردگی مبتلا است(روزنهان، سلیگمن،1379).

افسردگی پس از زایمان یکی از مشکلات مهم بهداشتی است که منجر به کاهش ارتباط سالم بین مادر و نوزاد(سانتوز و همکاران[28]،2007) کاهش سطح سلامت مادر و نهایتا اختلال در رشد نوزاد(موراز و همکاران[29]،2006) می گردد. این اختلال خلقی با احساس غم، ناامیدی و بی کفایتی، گناه، ترس و بی ارزشی( میلیز و کورنیلنت[30]،1992) تحریک پذیری، اضطراب و کاهش اعتماد به نفس، سرگیجه، اختلال در خواب (تانوس و همکاران[31]، 2008) و بالاخره کاهش سطح مراقبت از نوزاد ( موراز و همکاران،2006) همراه است.

به دلیل بسیاری از تغییرات فیزیولوژیک دوران بارداری نظیر عدم تعادل هورمونی و یا مسائل روحی روانی ، این دوران می تواند زمینه ساز مشکلات بعد از زایمان باشد. زمان بعد از تولد نوزاد زمان بسیار حساسی از نظر وقوع اختلالات خلقی در زنان است که دارای طیف متفاوتی از غم بعد از زایمان تا دیوانگی پس از زایمان می باشد( دنیس و همکاران[32]، 2005).

غم پس از زایمان اختلال شایعی است که معمولا برطرف شده و مشکل حادی را برای فرد ایجاد نمی کند اما افسردگی پس از زایمان اختلالی است که در 13درصد زنان در دوره نفاس به وقوع می پیوندد و در مواردی مشکلات جدی را سبب می شود. شواهدی موجود است که نشان می دهد حدود نصف افرادی که مبتلا به افسردگی بعد از زایمان هستند شناسایی نمی گردند. بیماران روانی پس از زایمان از اختلالات جدی پس از زایمان با شیوع 1-2 به ازای هر 1000 زن است که به ندرت در افرادی مشاهده می شود( گیل و هارلو، 2003).

شیوع افسردگی بعد از زایمان در مطالعات مختلف متفاوت است(موراز و همکاران،2006: تانوس و همکاران،2008). به نظر می رسد تفاوت در ابزارهای سنجش افسردگی، نحوه انتخاب افراد مورد مطالعه و خصوصیات شناختی افراد و هم چنین تفاوت های فرهنگی می تواند دلیلی بر اختلاف شیوع این مشکل بهداشتی در جوامع مختلف باشد ( موراز و همکاران،2006).

افسردگی پس از زایمان علاوه بر اثرات زیان بخش در روابط مادر و کودک، ارتباط با همسر را  نیز مختل می کند و همسران زنان افسرده ، اغلب افسرده می شوند که در صورت عدم درمان، گاه منجر به طلاق و جدایی می شود (احمدی و همکاران ،2003).

زنان در دوره ی بعد از زایمان به خصوص در یک ماه اول آن احتمالا بالاترین میزان تنش را تجربه می کنند و بنابراین احتمال ایجاد اختلالات روانی در آن افزایش می یابد (رابرتسون و همکاران ،2004).

انواع اختلالات روانی در بعد از زایمان شامل 3دسته ی اندوه بعد از زایمان ، افسردگی بعد از زایمان و سایکوز بعد از زایمان می باشد(هالبریچ وکارکان ،2006).

افسردگی بعد از زایمان، یک اختلال افسردگی غیر روان پریشی با شدت متغیر است که در 10تا15 درصد زنان در اولین سال بعد از زایمان ایجاد می شود. در ارتباط با شیوع آن اختلاف نظر وجود دارد زیرا پژوهشگران مختلف برای توصیف این بیماری از معیارهای متفاوتی استفاده می کنند. علایم افسردگی بعد از زایمان مشابه افسردگی اساسی است که در زمان های دیگر، غیر از دوره ی بعد از زایمان ایجاد می شود(کاپلان و سادوک ،2003).

 

2-1-1- رویکرد نظری افسردگی  

رویکرد های نظری مختلف در مورد افسردگی ، مطالعات گوناگونی را با داده های متفاوت به دست آوردند که هر کدام ممکن است به دانش ما علل و درمان این اختلال پیچیده کمک کند.

 

2-1-1-1 رویکرد زیست شناختی[33]

یافته های ژنتیک، وجود الگوی علایم جسمانی، و پاسخ به دارو درمانی در افسردگی ، به پیدایش نظریه های شناختی این اختلال انجامیدند. براساس مطالعات دارویی در آدمی و حیوانات کمبود انتقال دهنده های عصبی علت اصلی افسردگی است. یافته های مربوط به همزادان از 1930 به بعد بیانگر آن است که عواملی ارثی موجب بروز نوعی افسردگی می شوند(آزاد ، 1388 ). همچنین مشخص است حتی در افرادی که آسیب پذیری ژنتیکی دارند برای ایجاد افسردگی به عوامل غیر ژنتیک از جمله ، عوامل جسمانی و عوامل مربوط به محیط و عوامل مربوط به رابطه با دیگران نیاز می باشد(ساراسون، ساراسون،1987). این موضوع که افسردگی چگونه از طریق توارث منتقل می شود، هنوز نامعلوم است. پژوهشگران برای پاسخ به این پرسش، بسیاری از کنش های روان شناختی موثر در رفتار را که می توانند با رفتارهای اختصاصی مربوط به اختلالات خلقی، از قبیل آشفتگی، خواب، کاستی حافظه و تغییرات خلق و خوی رابطه داشته باشند  مورد مطالعه قرار داده اند. یک زمینه عمده ی پژوهش درباره علل زیست شناختی افسردگی مربوط است به نقش انتقال دهنده گان عصبی ، سال هاست که نظریه کاتکولامین در مورد افسردگی حاکم بوده است. این نظریه بیان کننده آن است که افسردگی مربوط است که به کمبودهای کاتکولامین ها به خصوص نوراپی نفرین، در محل گیرنده مخصوص مغز.

 

2-1-1-2 رویکرد روان پویایی[34]

مطالعات روان شناختی درباره افسردگی در سال 1911 با نگارش مقاله ای توسط کارل آبراهام شروع شد و در سال 1917 در مقاله ای به نام سوگواری و ملالکولی به وسیله فروید توسعه یافت. هر دو مقالات خود درباره افسردگی این اختلال را به عنوان یک واکنش پیچیده نسبت به از دست دادن چیزی توصیف کرده اند(ساراسون، ساراسون،1987. به نقل از بخشی سور شجانی، 1379). فروید در مقاله خود درباره افسردگی ماتم زدگی مالیخولیا را به عنوان واکنش های طبیعی نسبت به از دست دادن کسی یا چیزی که مورد عشق فرد بوده است، تصویف می کند. هرچند برخلاف فرد سوگوار، کسی که به مالیخولیا مبتلاست، از نوعی تزلزل مفرط احترام به خود و از احساس حقارت خویشتن به مقیاس عظیم رنج می برد(آزاد،1388). افسردگی اولین اختلالی بود که فروید علت اصلی آن را به جای تمایلات جنسی، عامل عاطفی ذکر کرده بود. فروید عقیده داشت که مبتلا به افسردگی یک فراخود تنبیه کننده قوی دارد، او بر احساس گناه که وجدان موجب آن می شود تاکید می ورزد. طبق نظریه فروید دلیلی برای اینکه وجدان چنین قوی می شود، مهار کردن احساسات خشم و پرخاشگری است؛ در غیر این صورت ممکن است بصورت آسیب رساندن به دیگران بروز کند.

 

 

 

 

 

2-1-1-3 رویکرد رفتار گرایی[35]

پیش فرض نظریه های رفتاری آن است که افسردگی و فقدان تقویت به هم مربوطند. نبود تقویت ممکن است چند علت داشته باشد. پاسخ ها ممکن است بدین سبب تضعیف شوند که هیچ تقویتی دریافت نداشته یا حالتی ناخوشایند یا تنبیه کننده بدنبال داشته اند بسیاری از نظریه پردازان، معتقد به دیدگاه رفتاری، به شدت تحت تاثیر کارهای بی اف اسکینر[36] در زمینه شرطی شدن عاملی بودن(آزاد،1388). لوین سوهن و همکاران[37] وی از پیشوایان تحقیق در زمینه افسردگی از دیدگاه رفتار هستند. آن ها بطور کلی چنین تاکید می کنند که پایین بودن مقدار واکنش های رفتاری(برون شد رفتار) و احساسات غمگینی یا بدبختی که با افسردگی همراه می شود، مربوط است به کمی تقویت مثبت و یا زیادی تجربه های ناخوشایند. این وضع ممکن است به یکی از چند دلیل مختلف پدید آید.

  • محیط خودبخود ممکن است مسئله باشد، امکان دارد که در محیط فرد، عوامل تقویت کننده کم یا تنبیه کننده زیاد باشند.
  • شخص ممکن است فاقد مهارت های برای جذب تقویت مثبت یا برای تطبیق موثر با حوادث تنفرانگیز و ناخوشایند باشد.
  • به سبب بعضی دلایل، در افرادی که مستعد افسردگی هستند، موارد تقویت کننده، کمتر مثبت و موارد تنبیه کننده، بیشتر منفی به نظرشان می رسد تا افراد عادی، این ممکن است بصورت چرخه ای از کاهش رفتار یا کناره گیری آغاز شود و به تقویت کمتر یا تنبیه بیشتر بیانجامد(آزاد،1388). بررسی ها نشان داده اند که هر قدر تقویت های مثبت بیشتر باشد افسردگی کمتر است.

 

2-1-1-4 نظریه افسردگی لوینسون[38]

مطابق با نظریه لوینسون و همکارانش افراد افسرده دارای نقص ها و کمبودهایی در مهارت های اجتماعی هستند. به نظر این دانشمندان افراد افسرده در پنج زمینه با افراد غیر افسرده تفاوت دارند که عبارتند از: تعداد واکنش های رفتاری، تعداد دفعات آغازشگری رفتار، میزان ارائه یکسان رفتار خود به سایرین، نهفتگی پاسخ دهی به رفتار فرد دیگر، و میزان رفتار تقویت کننده مثبت(ویلیامز[39]،1992). در نظریه لوینسون برای وقوع تقویت ناکافی سه علت مطرح است.

  • محیط ممکن است تقویت را حذف یا در تدارک کافی برای نگه داشت عملکرد شایسته و مناسب ضعیف عمل کند.
  • فرد ممکن است فاقد مهارت های لازم برای دستیابی به تقویت در محیطی باشد که بالقوه در آن یافت می شود.
  • تقویت کننده ها ممکن است در دسترس فرد باشند، اما او در کسب لذت و خوشی از آن ها ناتوان باشد. به طور خلاصه در نظریه لوینسون علت افسردگی به تعامل محیط، رفتار و شخص مربوط است که رفتار در این چهارچوب یک تعیین کننده ارتباط متقابل است نه صرفا پیامد رویدادهای بیرونی تلقی می شود.

 

2-1-1-5 رویکرد شناختی[40]

احتمالابا نفوذ ترین نظریه های روان شناختی که امروزه درباره افسردگی وجود دارد، نظرگاه شناختی است. اساس این نظریه ها این اندیشه است که یک تجربه معین ممکن است روی دو فرد تاثیر بسیار متفاوتی بگذارد. قسمتی از این تفاوت، امکان دارد به دلیل روش متفاوت تفکر آن ها درباره آن حادثه و حدود شناخت آن ها نسبت به آن باشد. و خصیصه این نوع تفکر زیاده روی در تعمیم است و یکی از خصایصی است که آرون بک در تفکر افراد افسرده یافته است. نظریه شناختی بک درباره افسردگی در تحول روش های درمانی موثر بوده و پژوهش های زیادی را موجب شده است(آزاد،1388). نظریه شناختی بک معتقد است که افراد افسرده بدین دلیل افسرده اند که در نحوه تفکرکردنشان خطا می کنند و یا به راه مبالغه می روند. شخص افسرده نظری منفی درباره خود، دنیا و آینده اش دارد. طبق نظر بک این شناخت های منفی و نه سایر چیزهای پیرامون شخص، علت افسردگی است. ممکن است برای یک جمله افسردگی حوادث بیرونی عامل تشدید کننده باشد ولی حتی در آن صورت نیز آنچه شخص درباره آن حادثه فکر می کند و نه آن حادثه به خودی خود می تواند عامل ایجاد کننده افسرده می باشد.

 

2-1-1-6 الگوی اسناد افسردگی

نسبت دادن اصطلاحی است که روان شناسان اجتماعی آن را به کار می برند و به عللی که شخص برای حوادثی که به وقوع می پیوندند تعیین می کند مربوط است. رویکرد شناختی بک متمن این پیشی بینی است که نسبت دادن ها افراد افسرده صورت شخصی دارند، یعنی وقتی که چیز بدی اتفاق بیفتد، آنان خود را سرزنش می کنند و وقتی چیز خوبی رخ می دهد، معمولا آن را به تصادف نسبت می دهند، در حالیکه اکثر افراد مسئولیت خیر و را در زندگی می پذیرند، و هنگامی که امور رفع و رجوع شوند، معمولا آن را به نامساعد بودن یک موقعیت خاص نسبت می دهند. تحلیل پردازش اطلاعات، این فرضیه پیشنهاد می کند که هر هیجان خاص توسط یک بخش یا کانون در حافظه ظاهر می شود. طبق این نظریه کانون افسردگی از راه ارزیابی موقعیت های مختلف فعال می شود. افسردگی معمولا به بعضی از موقعیت ها که به از دست دادن چیزی مربوط هستند بستگی دارد. اما تنها از دست دادن هایی که از نظر ذهنی معنی دار هستند کانون افسردگی را فعال می کند(لوسیون و هوبرمن[41]،1982). همین طور افسردگی می تواند در پیوند کانون افسردگی با خاطرات وقایعی که در گذشته ایجاد افسردگی کرده اند، باقی بماند. این بدین معنی است که علاوه به افسردگی اولیه، شخص در مورد از دست دادن ها و تجارب افسردگی گذشته به تفکر می پردازد. به موازات اینکه او به این افکار افسرده کننده فکر کند، کانون افسردگی دوباره فعال شده و افسردگی ادامه می یابد(ساراسون، ساراسون،1987).

 

2-1-1-7 نظریه تکرار غیر ارادی خود گردان[42]

پیزچنسکی و گرینبرگ این نظریه را بر اساس فرایند توجه به خود برای تبیین افسردگی واکنشی مطرح کردند. نظریه موجود با ارائه مدل پسبرنتیک از خود چها چوبی مفید برای کشف روابط درونی میان فرایندهای انگیزشی و شناختی گوناگون دخیل در افسردگی فراهم می کند. در این نظریه چنین فرض شده است که افسردگی بدنبال از دست دادن منبع مهم ارزش شخص و عزت نفس رخ می دهد و این زمانی است که فرد در چرخه ای خود گردان که در آن هیچ پاسخی برای کاستن از اختلاف بین حالت واقعی موجود و حالت مطلوب وجود ندارد گرفتار می آید، در نتیجه فرد گرفتار یک الگوی مداوم توجه متمرکز بر خود[43] می شود که باعث افزایش عاطفی منفی، تحقیر نفس، نارسایی های کارکردی و پیامدهای منفی دیگر و نیز یک سبک متمرکز برخورد افسرده ساز[44] می شود. به عبارت دیگر هنگامیکه سبک تمرکز بر خود افسرده ساز ریشه می گیرد، انتظار می رود که افراد افسرده در مقایسه با افراد غیر افسرده برای شکست های اخیر خود بیشتر از اسنادهای علی درونی یا گرایش[45]، و  برای موفقیت ها یشان بیشتر از اسنادهای علی بیرونی یا موقعیتی سود بجویند(ابلاو و کیت راسل[46] به نقل از بخشی سورشجاعی،1379).

 

 

 

 

2-1-1-8 رویکرد اصالت وجودی انسان گرایی

نظریه اصالت وجود بر محور از دست دادن عزت ونفس دور می زند، از دست رفته می تواند واقعی و یا سمبلیک باشد، مثل: قدرت، پول، مقام اجتماعی، بسیاری از افراد خود پنداره خود را بر پایه اینکه چه کسی هستند یا چه چیزی دارند، بنا می نهند، مثلا من رئیس هیئت مدیره کارخانه هستم. علت شایع افسردگی در مردان از دست دادن شغل است، شغل بیانگر ارزش شخص در نظر خودش است، یک علت شایع افسردگی در زنان از دست دادن همراست، مسئله تنها از دادن شخص مورد علاقه نیست، بلکه منبع اصلی ارزش وی است. بر اساس این نظریه، افسردگی احتمالا زمانی ظاهر می شود که اختلالات بین من واقعی و من آرمانی خیلی زیاد شود. به طوری که برای شخص قابل تحمل نباشد، این اندیشه با شواهد تجربی گرد آمده بوسیله پژوهندگانی که میزان خود ارزیابی های افراد افسرده و غیرافسرده را بررسی کرده اند، مطابقت دارد. پس از آنجائیکه هدف اصلی در نظریات انسان گرایی تحقق خویشتن (خودشکوفایی) است هر عاملی که فرد از رسیدن به این تحقق یافتگی منع کند موجب افسردگی خواه